غزل کوزت میشود ...
سلااااااااام ...
اینا همشون منم
،
،
،
و .............
خلاصه اینکه من الان دقیقا کزتم نه غزل ...انقدر کار کردم و کار دارم که دلم واسه خودم میسوزه . بیچاره بابایی همش از سر کار خسته میاد خونه بعدش میاد کمک من ... تازه نصف کارهام مونده واسه 5 شنبه و جمعه . بعدش دیشب در خاله جون من تماس گرفتن و گفتن 5 شنبه تشریف بیارین تولد ، من
و بابایی
، بعدشم بابایی دلداریم داد که اشکالی نداره جمعه از صبح تا شب همه کارها رو انجام میدیم واز این حرفا ...
و لحظاتی بعد ...
،
دیگه واقعا این منم
، جمعه به صرف نهار تو رستوران دعوتیم وشام هم تولددعوت شدیم ... واینم بابایی
در نتیجه در همین راستا همچنان کارهای غزل میماند برای روزهای آتی و بابایی هم همچنان از زیر کارکردن در میرود تا جمعه بعد که دوباره زورم بهش میرسه . این که ازاین .
یه سری خرید هم کردم . واااااای چقدر گرون
، چرا اخه ؟؟؟؟؟؟؟
راستی ... بچه ها ... بابا جون من شیراز هستن میخوان فردا عمل کنن ، الهی فدای بابای نازم بشم من .که الان دوساله ایشون درگیر تصادف وندونم کاری یه نفر دیگه هستن .اخه یکی نیست به این ادم های مثلا راننده !!!! بگه که وقتی خوابتون میاد اخه چرا نمیزنین کنار بخوابین که یه نفر دیگه رو اسیر خودتون نکنید ؟؟؟؟؟؟ الان باباجون من دوساله که درگیر عمل و جراحی وبیمارستان هستن به خاطر یه ادم روانی که دقیقا همین کاروکرده و از لاین خارج شده و گارد ریل رو شکسته و اومده تو لاین اینور و با پدر بنده تصادف کرده ...
و منم که اینجا واونا اونجا و همش غصه . دارم از نگرانی روانی میشم . حالم خوب نیست . نگرانم . ایشالا که همه چیز به خیر میگذره و میام واستون یه پست خوب میزارم .اونهایی که دورن از خونواده الان دقیقا حس منو درک میکنن . دعایادتون نره لطفا ...



غزل کوزت میشود ...
