نظرات بابایی ...
دیشب در اوج خواب الودگی و با چشمای بسته بابایی میگن ... بابایی : غزل ؟؟؟ من : هوووووووووووم بابایی : غزل ؟؟؟ من : هوووووووووووووم بابایی : حیف شد ... زبونت رو گربه خورده ... یه سوال مهم داشتم ، ولی بیخیال ...نمیتونی جواب بدی . من : نه بابا هنوز سر جاشه ... ، و زبونم رو تا ته در اوردم ... رفت تو چش وچالش ... بابایی : ( داره صورتشو پاک میکنه ) گندت بزنن . من : جانم عزیزدلم ، چه کارم داشتی ؟؟ بابایی : هیچی من : هوووووووووووووووووووم وبابایی سکوت میکند ، منم سرتق تر از این حرفا دوباره میگم هوووووووووووووووم ، هوووووووووووووم ، بابایی : دیوونم کردی من : تو رو خدابگو چه سوالی داشتی؟؟؟ بابایی : ...
نویسنده :
غزل , باباییش
10:03








